September 28, 2011

تو ناراحتی که چرا من ساعتها روی پله ها می نشینم
خوب، من به پله ها وابسته شدم
وقت هایی که تو می رفتی
من ساعت ها روی آن پله ها می نشستم
و رد پایت را نگاه می کردم
تا تو برگردی

Posted by Saghariii at 8:48 AM

September 27, 2011

بعضی ها اینقدر سیرند که حتی،
حتی اگر در بیست و چهار ساعت هم چیزی نخورند،
گرسنه نمی شوند تا بتوانند،
گرسنگی را درک کنند ...

Posted by Saghariii at 9:09 AM

September 23, 2011

حس پاییز دارم، ولی ...
اینجا بهار است ...
دلم رنگارنگ است ...
اینجا سبز است ...
دلم خش خش برگها را می خواهد ...
اینجا برگی نیست ...
حس پاییز دارم ...
ولی ...
اینجا بهار است ....

Posted by Saghariii at 1:41 PM

September 22, 2011

دراز کشیده ام روی تخت
چشمانم را بسته ام
خوابم نمی برد
خواب با من بازی می کند
چشمانم را بیشتر فشار می دهم
فایده ای ندارد
به طرف تو می چرخم
تو آرام خوابیده ای
مثل همیشه
خودم را در آغوشت جا می کنم
تو دستانت را دورم حلقه می کنی
و گردنم را می بوسی
من لبخندی روی صورتم می نشیند
چشمانم را می بندم
به صدای قلبت گوش می دهم
قشنگترین آهنگ دنیاست
و آرام آرام
مرا می خواباند

Posted by Saghariii at 8:00 AM

September 21, 2011

دیشب
وقتی همه جا تاریک بود
پاورچین پاورچین راه رفتم
خانه اینقدر آرام بود
که صدای نوک انگشتانم که زمین را نوازش می کرد، می شنیدم
آن دامن سفیدم را پوشیده بودم، می دانی کدام را می گویم ؟
همان که تور داشت و پر از پولک بود
دلم می خواست برقصم
تو خواب بودی
و من خودم را در آغوش تو تصور کردم
که ایستاده ایم اینجا
نور روی صورت من و تو افتاده
چشمانت مثل همیشه می درخشید
یک دستت دور کمرم بود
و دست دیگرت، دستانم را می فشرد
من را به خود چسباندی
و من غرق در عطر تنَت می شوم
با هم قدم هایمان را تنظیم می کنیم
من محو تماشای تو می شوم
انگار طلسم شده باشم
تو می خندی
و من با لبخندت، لبخند می زنم
نور خاموش می شود
تو نیستی
و من تنها با دامن سفیدم
ایستاده ام اینجا
بدون تو
لبخند هنوز روی لبانم است
دستم هنوز روی جای شانه ات
خورشید دارد بالا می آید
امشب هم صبح شد
و من
هنوز بیدارم
پاورچین، پاورچین برمی گردم
می خوابم کنارت
و تا زمانی که خواب مرا با خود نبرده
نگاهت می کنم

Posted by Saghariii at 9:00 AM

September 18, 2011

فرقی نمی کند تو کجای دنیا باشی ... کافیست ... چشمانم را ببندم ... تو اینجایی ... کنارم ...

Posted by Saghariii at 2:51 PM

September 17, 2011

پنجره را باز می کنم
هوای تو می آید
می آید
و مرا مست می کند
من مست تو می شوم
خودم را به باد می سپارم
غرق می شوم

Posted by Saghariii at 3:10 PM

September 16, 2011

گاهی دلم بیشتر از همیشه هوایت می کند ...
هوای آغوشت ...
نگاهت ...
نفست ...
بوسه ات ...
خیالت ...
دلم می خواهدت ...
هر لحظه ...
هر ثانیه ...

Posted by Saghariii at 2:52 PM

September 12, 2011

می شنوی ...
صدای باد است ...
پشت پنجره ها ...
دارد خانه را در آغوش می کشد ...
می خواهد ...
ما را با خود ببرد ...
ما را ...
ببرد ...
ما را ...
ب ...
ب ...
رد ...

Posted by Saghariii at 6:56 PM

September 7, 2011

ببین ...
کم کم دارد پاییز می شود ...
دلم کمی عاشقانه پاییزی می خواهد ...
بیا من و تو، نیمه پاییز ...
دست هم را بگیریم ...
کمی روی برگها با هم قدم بزنیم ...
صدای خش خش برگها را دوست دارم ...
تو در گوشم زمزمه کنی و من ...
غرق در پاییز عاشقانه شوم ...

Posted by Saghariii at 4:24 PM

September 6, 2011

یک زمان هایی در زندگی وجود دارد
که آدم
فقط دوست دارد
بداند


چرا ؟

Posted by Saghariii at 8:04 AM

September 5, 2011

بعضی از آدمها هر چه بیشتر بهشون محبت کنی، بیشتر ازت دور می شَن.

Posted by Saghariii at 11:55 AM

September 3, 2011

سخت ترین کار دنیا، نگه داشتن احترام کسی که خودش احترام خودش را نگه نمی دارد است.

Posted by Saghariii at 1:15 PM

September 2, 2011

وقتی تو نیستی ...
این خانه عجیب بزرگ تر می شود ...
وسعتش مرا می ترساند ...

وقتی تو نیستی ...
اتاقمان رنگ دیگری دارد ...
غمگین می شود ...

وقتی تو نیستی ...
حتی شمعدانی ها ...
با من قهر می کنند ...

وقتی تو نیستی ...
دنیایم چیزی کم دارد ...

وقتی تو نیستی ...
دلم خالی می شود ...
تنهاترین تنها می شوم ...

وقتی تو نیستی ...
زود دلم تنگ می شود ...
زود اشک از چشمانم جاری می شود ...


وقتی ...
تو ...
نیستی ...

دنیا برایم غیرقابل تحمل می شود ...
سیاه و تاریک می شود ...

Posted by Saghariii at 3:04 PM

September 1, 2011

افسوس ...


ما مردمی شدیم که به جای هم دردی با هم ... به دردهای هم می خندیم ...

ما مردمی شدیم که به جای حل کردن مشکلاتمان ... از مشکلات خودمان هم می خندیم ...


افسوس ...

Posted by Saghariii at 6:55 AM