October 30, 2011

دلم خواست
من باشم و
تو باشی
و
دریای بی انتها

Posted by Saghariii at 8:14 AM

October 24, 2011

داشتنت ... قشنگ ترین حس دنیاست ...

Posted by Saghariii at 8:12 AM

October 18, 2011

دوست دارم در آغوشت خودم را گم کنم
تو پیدایم کنی
محکم تر به خودت فشارم دهی
و من غرق در عطر تنت شوم

Posted by Saghariii at 2:37 PM

October 17, 2011

روی صندلی چوبی
کنار کافه قدیمی
نشسته ام
من هستم و خودم
خودم در شیشه با تعجب نگاهم می کند
انگار که می گوید
تا کی ؟
تا کی می خواهی اینچا بنشینی ؟!
او رفته
سالهاست که رقته
و من
بیخیال به او
به حرفایش
رویم را بر می گردانم
انگار که نمی بینمش
و
به خیابان نگاه می کنم

Posted by Saghariii at 4:20 PM

October 15, 2011

پ.ن : صدای تلوزیون، صدای ریخته شدن چایی در لیوان، صدای حرف زدن احسان با تلفن

Posted by Saghariii at 4:28 PM

October 11, 2011

یک روزهایی با بغض شروع می شوند ...
صبح با بغض چشمانت را باز می کنی ...
صبحانه می خوری ...
لذتی نمی بری ...
لقمه ها را می خوری تا بغضت مجال بالا آمدن نداشته باشد ...
با بغض راه می روی ...
با بغض کارهایت را می کنی ...
با بغض لبخند می زنی ...
با بغض حرف می زنی ...
امان از این بغض ها ...
اینقدر در گلو می مانند ...
که هر چه سعی کنی نمی توانی آنها را بیرون دهی ...
یک روزهایی با بغض شروع می شوند ...
و با بغض ...
بالاخره ...
تمام می شوند ...

Posted by Saghariii at 12:35 PM

October 9, 2011

دلم کمی هوا می خواست ...
هوای تازه
هوای بودنت
هوای ... تازه
کناره پنجره رفتم، پنجره را باز کردم ...
باد می آمد
بادی آرام
ولی نسیم نبود
ملایم بود
لذتبخش بود
موهایم را باز کردم
دستانم را باز کردم
دلم خواست پرواز کنم
کنار پنجره نشستم دستهایم را باز کردم
نفس عمیق کشیدم
به زانوانم قدرت دادم
می خواستم پرواز کنم
و
پرواز کردم
خنده ات می گیرد، نه ؟
ولی باور کن،
من پرواز کردم
رفتم بالای آن درخت نخل
همان درخت بزرگ وسط حیاط
نشستم آنجا
همه را نگاه کردم
آدمها
تو را
خانه مان
خیلی جالب بود
حس آزادی داشت
حس رها شدن
ولی
ناگهان صدایی آمد
پرنده ای در نزدیکی ام
با ناله ای به زمین افتاد
یک نفر کمی آن طرف تر
با تفنگ به او شلیک کرده بود
آن پرنده
مُرد
همیشه دلم می خواست جای آن پرنده باشم
چه ناگهانی و بی مقدمه
کشته شد
بی آنکه بداند چرا
به سختی به خانه آمدم
پنجره را بستم
به بیرون نگاه کردم
دیگر دلم پرواز نمی خواست
پرده را کشیدم
موهایم را بستم
و
به کارهایم رسیدم

آن، رها شدن نبود
آزادی نبود

شاید همین
همین حس و حال
این
حس و حالم

رهایی باشد
آزادی باشد

Posted by Saghariii at 9:18 AM