November 27, 2011

گاهی می شود همه دنیا مال تو باشد ...
وقتی یک نفر همه دنیایت باشد ...

Posted by Saghariii at 6:27 AM

November 24, 2011

می خواهم برایت بنویسم
نه
از خودم
از خودم در روزهای بی تو
خوب این روزها برایم روز نمی شود
صبح که می شود
دلم نمی خواهد صبح بشود
سعی می کنم چشمانم را بهم فشار دهم تا دوباره خوابم ببرد
نمی شود
از این پهلو به آن پهلو می شوم
برای خودم قصه می گویم
چشمانم را بیشتر بهم فشار می دهم
ولی نه
انگار که نه انگار
واقعا صبح شده
و باید بیدار شوم
بالاخره بلند می شوم
بی حوصله به دستشویی می روم
بی حوصله صورتم را می شورم
بی حوصله مسواک می زنم
موبایلم را برمی دارم و از اتاق بیرون می روم
خوب
حالا بدتر می شود
روز شروع شده
روزی که تو نیستی
می روم روی مبل روبروی تلویزیون می نشینم
لپ تاپم را روشن می کنم
حوصله اینترنت گردی ندارم
فیلم می گذرام
حوصله فیلم را هم ندارم
روی مبل دراز می کشم
حوصله دراز کشیدن را هم ندارم

به اینجا که می رسد
تو زنگ می زنی
روی مبل قشنگ می نشینم
موهایم را برایت مرتب می کنم
و با تو صحبت می کنم

و وقتی که خدافظی می کنیم
دوباره
بی حوصلگی ها به سمتم حمله ور می شوند

روزهایی که تو نیستی
دوست دارم اصلا بیدار نشوم
بخوابم، بخوابم، ...
خوابت را می بینم
اگر هم نبینم، نبودنت را اینقدر دردناک حس نمی کنم

Posted by Saghariii at 6:24 PM

November 23, 2011

کنار برکه آرزوها
قدم می زنم
دلم می خواهد
آرزو کنم
همه آنچه دلم می خواهد
اصلا دلم می خواهد
در برکه شنا کنم
تا جایی که می توانم
برکه
آرام است
تمیز است
ساده است
بی آلایش است
بوی خوبی شاید ندهد
ولی همین است
به چیزی که نیست تظاهر نمی کند
دلم برکه را می خواهد

دلم
سادگی
بی آلایشی
پاکی
می خواهد

Posted by Saghariii at 11:27 AM

November 22, 2011

و چه ساده آدم ها رنگ عوض می کنند ...

Posted by Saghariii at 8:43 AM

November 19, 2011

نشسته ام روی مبل
پاهایم را هم دراز کرده ام
زل زده ام به انگشتان پاهایم
چایی هم برای خودم ریخته ام و گذاشته ام روی میز
چند ثانیه ای یک بار باد خنکی به من می خورد
هوا گرم است
حوصله اینکه بلند شوم و پنکه را روی خودم تنظیم کنم ندارم
حوصله اینکه چای را هم از روی میز بردارم هم ندارم
حوصله خندیدن هم ندارم
گاهی آدم کلا حوصله هیچ کاری را ندارد
حوصله خودش را هم ندارد
دلش یک دیوار می خواهد
که سرش را گاه گاهی محکم تویش بکوبد
تا شاید این حوصله برگردد

Posted by Saghariii at 11:33 AM

November 17, 2011

من
و
این خاطرات
نشسته ایم در خانه
و تو را مرور می کنیم
هر دو
دلمان برایت تنگ شده
هر دو
زمزمه ات می کنیم

Posted by Saghariii at 12:25 PM

November 16, 2011

یه آدمهایی تو دنیا هستن که وقتی باهاشون هستی احساس می کنی خودتی،
آغوششون امن ترین جای دنیاست،
بودن باهاشون بهترین لحظات دنیاست ...

این آدمها کم هستن ... ولی هستن ...

Posted by Saghariii at 12:53 PM

November 3, 2011

خریت نه تنها علف خوردن نیست٬ احترام زیادی به بعضیا گذاشتن هم هست

Posted by Saghariii at 3:03 PM

گاهی بازی با کلمات فایده ندارد
اصل مطلب این است


دلم برایت بیشتر از همیشه تنگ شده

Posted by Saghariii at 8:52 AM

November 2, 2011

گاهی باید دلتنگی را سر به نیست کرد ... نه برای آنکه فراموششان کنی ... برای اینکه ... بیشتر از این توان نگهداریشان را نداری ...

Posted by Saghariii at 8:16 AM

November 1, 2011

من و یه تخت به وسعت دنیا ... تو نیستی ... و من تازه به وسعت این تخت پی بردم ...

Posted by Saghariii at 4:52 AM