July 31, 2012

گاهی جوهر مغزم خالی می شود٬ کلی حرف آنجا قدم می زنند ولی هیچ کدام دوست ندارند به روی کاغذ بیایند٬ انگار آنها هم از این دنیا ترسیده شدند و نمی خواهند به دنیا بیایند ...

Posted by Saghariii at 5:14 PM

بعضی ها برایت مثل دفتر خاطراتند٬ وقتی می بینیشان٬ وقتی صدایشان را می شنوی٬ وقتی با آنها حرف می زنی٬ انگار یک دفتر دویست برگ را ورق می زنی٬ با هر کلمه و هر خنده و هر گریه و هر مکثی خاطره ای یادت میاد از دوستیتان٬ از بودنشان در زندگیت٬‌ از بودنت در زندگیشان٬ بعضی ها هر چقدر هم دور باشند برایت عزیز هستند و عزیز می مانند

Posted by Saghariii at 4:26 AM

July 30, 2012

انواع زخمها

زخمی که با کارد میوه خوری ایجاد می شود٬ در مدت زمان طولانی به کندی و دردناک
زخمی که با یه کارد تیز هست٬ عمیق و سوزناک و دردناک و قابل درمان
زخمی که با ساتور هست٬ یک تکه از قلب یا وجود شما را سریعا می بُرد٬ دردش سریع همه وجود شما را می گیرد٬ و درمان طولانی
زخمی که با شمشیر هست٬ کاری و حساب شده٬ طرف می دونه کجا رو نشونه میگیرد٬ در یک لحظه درد و سوزش و تمام ... درمان نداره


پ.ن : حواستون باشه چه کاردی دستتون هست!

Posted by Saghariii at 6:21 AM

July 29, 2012

این صدای درد نیست این صدای پروانه ایست که می خواهد از پیله اش بیرون بیاید ...

Posted by Saghariii at 5:26 PM

July 27, 2012

وقتهایی که می خوابم توی تخت٬ و خوابم نمی برد٬ قوه تخیلم دو برابر می شود٬ داستان های مختلف به ذهنم می رسد٬ یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای را در ذهنم می نویسم٬ چند صفحه خاطرات فراموش شده یادم می آید٬ هزاران حرف نزده را مرور می کنم٬ کلی از حرف های زده را مرور می کنم٬ یک لحظه احساس می کنم پرواز می کنم٬ بال در آورده ام و در آسمان ها می چرخم٬ یک لحظه فکر می کنم جادوگر هستم٬ جادوگری بدجنس که می خواهد شهری را طلسم کند٬ یا پرنسسی که در قصری با شاهزاده مورد علاقه اش زندگی می کند٬ این خیال ها٬ این فکرها٬ به جانم می افتد٬ نه که فکر کنی ناراحتم می کند٬ نه٬ ولی آرامم نمی گذارد٬ هی فکر پشت فکر٬ و نمی گذارد بخوابم٬ ذهنم پر از برگ می شود٬ کاغذ های بی خطی که آمادگی هر نوع سیاه شدنی را دارند٬ نقاشی٬ نوشتن٬ ... و من در بی خوابی ام همه برگهایش را سیاه می کنم و وقتی به جاهایی که دوست دارم می رسید خواب یواشکی و آرام به سراغم می آید٬ و چشمانم را می بندد و من و شب پر از تخیلم را به پایان می رساند ...

Posted by Saghariii at 6:14 PM

July 26, 2012

واقعا add کردن همه friend لیست من انگیزه خوبی واسه زندگی هست٬ موفق باشی ;)

Posted by Saghariii at 7:42 PM

July 24, 2012

دردهایی در زندگی وجود دارد
که گوشه دل شما می نشیند
شما آن را آرام می کنید
و سعی می کنید به آن فکر نکنید
سعی می کنید فراموشش کنید
ولی او همچنان همان جا می نشیند
می نشیند
می نشیند
تا یک زمانی که خسته اش می شود
و از این شانه به آن شانه می شود
و آن موقع
موقعی هست که شما
درد را بیشتر از قبل حس می کنید
و تمام تلاشی که برای فراموش کردنش کردید
از بین می رود ...

Posted by Saghariii at 11:24 AM

July 23, 2012

می خواست برود٬ ماند
می خواست گریه کند٬ خندید
می خواست حرف بزند٬ سکوت کرد
می خواست تبسم کند٬ قهقهه زد

اینقدر درگیر خود درون و خود بیرونش شد که ...
تمام شد ...
خواست بماند ولی ...
دیگر نشد ...

مُرد ...

Posted by Saghariii at 9:23 AM

July 22, 2012

برای شناختن آدمها لازم نیست کار خاصی کنید٬ اونها بالاخره دیر یا زود خودشون رو نشون میدن ...


پ.ن : بعضی وقتا خیلی دیر ... بعضی وقتا هم خیلی زود ... خیلی زود ...

Posted by Saghariii at 8:46 AM

July 21, 2012

خسته بود٬ می خواست بخوابد٬ دستانش٬ پاهایش٬ چشمانش٬ از همه مهمتر دلش
دلش
دلش
دلش
....

Posted by Saghariii at 8:18 PM

July 20, 2012

بعضی آدمها مثل هوا هستند ... نفس کشیدن بدون آنها غیر ممکن می شود ... مثل تو

Posted by Saghariii at 10:21 AM

July 19, 2012

این روزها مرغ هم برای ما آدم شده ...

پ.ن : همین یک قلم مانده بود

Posted by Saghariii at 11:05 AM

میان آدمهایی از جنس رنگ
میان آدمهای رنگارنگ
میان دوستی های چند رنگ
احساس کاغذی می کنم
میان مداد رنگی های دو رنگ
رنگ ...
آدمها حتی دنیای فانتزی رنگها را هم خراب کرده اند
از رنگ ها سوء استفاده کرده اند
آدمها ...
امان از آدمها ...

Posted by Saghariii at 7:26 AM

July 18, 2012

بیا دنیا را ورق بزنیم
برویم به فصل عاشقی
دستان هم را بگیریم
چایی را در آغوش هم بخوریم
عشق را در گوش هم زمزمه کنیم
بیا کارتی بگذاریم اول فصل عاشقی
یا گیره ای بزنیم به گوشه اولین صفحه اش
تا هیچ بادی نتواند فصلمان را عوض کند

Posted by Saghariii at 8:12 AM

July 17, 2012

پرسه می زنم در غبار
چند قدم مانده به خدا
قدم می زنم
چند قدم
تا خیال آرام
تا روزهای آرام
روزهای خوب
روزهای بدون دلتنگی
روزهای بدون بغض
روزهای خوب خانه پدری
جیغ و داد خواهرانه
حرفهای باجناق ها
خنده های از ته دل
آغوش مادرانه
لبخند های پدرانه
چند قدم
مانده

فقط چند قدم

Posted by Saghariii at 2:36 PM

July 16, 2012

چه دلبرانه گوشه قلبم نشستی
چه بی ریا دوستم داری
چه صادقانه همدیگر را داریم
چه خالصانه می خواهمت
هر روز
هر ساعت
هر دقیقه
هر ثانیه

چه عاشقانه دوستت دارم


پ.ن :‌ احسانَم دو نقطه قلب

Posted by Saghariii at 9:32 AM

July 15, 2012

دلم همین حوالی گوشه ای نشسته
حواسم کمی آن طرف تر پرت شده
دستم میان آسمان هاست

من پرواز می کنم٬ تو را چه می شود ؟

Posted by Saghariii at 5:04 PM

July 14, 2012

دستانم خشک شده
میان برگه های کاغذ
دستانم صدای خش خش برگهای پاییزی می دهد

خودکار میان انگشتانم بی حرکت ایستاده
می خواهد فرار کند
ولی نمی تواند
انگشتانم تکان نمی خورند

صدا می آید
بادی به برگه های کاغذ می خورد
و گوشه برگه بلند می شود و تکانی می خورد
و دوباره می خوابد

انگار همه چیز آرام شده
ثبت شده
انگار دیگر نمی توانم انگشتانم را تکان دهم
انگار دیگر کاغذ هم تکان نمی خورد
حتی خودکار هم آرام گرفته

من ثبت شده ام
به آدمها نگاه می کنم
که از جلویم عبور می کنند
گاهی چند لحظه ای نگاهم می کنند
و سپس به راهشان ادامه می دهند

آنها من را می بینند ولی٬ نمی بینند
من ثبت شده ام
در یک عکس
در یک قاب
روی دیوار یک نمایشگاه

چه لحظه دردناک و با شکوهی

Posted by Saghariii at 7:27 AM

July 13, 2012

خوابهای خاکستری با بقیه خوابها فرق بزرگی دارند
خوابهای خاکستری٬
هم خوبند٬ هم بد
هم ترسناکند٬ هم نیستند
هم خنده دارند٬ هم گریه آور
خوابهای خاکستری
یک روز کامل ذهن شما را در گیر می کنند
شاید هم دو روز یا سه روز
نه٬ یک هفته

خوابهای خاکستری در ذهن شما می مانند تا خواب خاکستری بعدی
آنها شما را ترک نمی کنند

پ.ن : خوابهای خاکستری را دوست دارم

Posted by Saghariii at 9:34 AM

July 12, 2012

خواستنت دست من نیست
در وجودم دمیده شده
تو شدی خون
و در رگهایم جریان داری
اگر نباشی ...
اتفاق خاصی نمیفتد
فقط
من
هم
نیستم

Posted by Saghariii at 10:52 AM

July 11, 2012

زمزمه های تو در گوشم
نیمه شب
رقص ملافه ها
بوسه های کوتاه
دوستت دارم های یواشکی
خنده های کوچک
و دستانمان که یک دیگر را آرام پیدا می کنند را

عاشقانه دوست دارم

Posted by Saghariii at 2:44 PM

July 10, 2012

فقط کسی که خودش همیشه دروغ بگه فکر می کنه همه دروغ میگن ...
فقط کسی که خودش بد همه رو بخواد فکر می کنه همه بدش رو می خوان ...
فقط و فقط و فقط ...

پ.ن : صد در صد مخاطب خاص دارد

Posted by Saghariii at 1:19 PM

July 9, 2012

من و تو
چمدان کوچک قرمز
کوله پشتی
ماشین
جاده ای به وسعت دنیا

پ.ن : من عاشق سفرهای یهویی هستم٬ اونم با تو و با ماشین٬ خیلی چسبید

Posted by Saghariii at 11:03 AM

July 8, 2012

برای پرواز فقط به بال احتیاج نیست
تو باش
تو دوستم داشته باش

من پرواز می کنم

Posted by Saghariii at 10:23 AM

July 7, 2012

آدمها گاهی با خاطراتشان دست و پنجه نرم می کنند
گاهی می خواهند فراموش کنند
گاهی می خواهند بیاد بیاورند
غافل از آنکه
خاطرات خودشان تصمیم می گیرند که
باشند
یا
بروند

و آدمها
فقط خودشان را خسته می کنند

Posted by Saghariii at 7:48 AM

July 6, 2012

گاهی فقط چند دقیقه سکوت٬ می تواند همه چیز را آرام کند ...

Posted by Saghariii at 10:41 AM

July 5, 2012

گاهی یک روز دلگیر با سه ساعت قدم زدن و دیدن لبخند تو و خوردن یک شکلات گرم و خریدن کفش روز خوبی میشه ...
گاهی هم یه روز خوب با یه اخم کوچولو کلا بد تموم میشه ...

Posted by Saghariii at 2:04 PM

July 3, 2012

تیک تیک ساعت به یادم می آورد که دیر شده است
تو باید می آمدی
و هنوز خبری نیست
می دانم که می دانی دل نگرانت می شوم
شاید چون زن هستم
اصلا چرا زن ها باید نگران باشند ؟ چرا زن ها مادر می شوند بیشتر نگران می شوند ؟ چرا زن ها باید همیشه نگران همه و همه چیز باشند ؟
خوب٬ نمی دانم٬ فکر نمی کنم کسی هم بداند٬ مهم این است که این عقربه ها دارند می دوند و تو ... خبری نیست
تلفن همراهت که در دسترس نیست٬ پس هیچ روش دیگری برای پیدا کردنت وجود ندارد٬ می دانم کم کم می آیی٬ و خسته وارد خانه می شوی و من بجای سلام می گویم کجا بودی ؟ و تو لبخند می زنی مثل همیشه٬ و می گویی٬ سلام ٬ ترافیک زیاد بود ...
ولی من٬ از نگرانی عصبی شده ام٬ می دانم تقصیر تو نیست ولی متاسفانه سر تو خالی می شود ... سعی می کنم ولی نمی شود ...
بهت می گویم٬ چایی می خوری ؟‌ و تو در حالیکه سرت گرم ایمیل هایت شده٬ می گویی آره٬ برایت چایی می آورم
می نشینم روی مبل و نگاهت می کنم٬ دلم برایت تنگ شده خوب٬ خوب می دانم درسته ۶-۷ ساعت بیشتر نشده که ندیدمت ولی ... دل تنگی از همان ثانیه اولی که از خانه بیرون می روی شروع می شود
تو مشغول کارهایت می شوی٬ و من تازه صدها سوال دارم که از تو بپرسم٬ صدها خبر دارم که برایت تعریف کنم٬ می خواهم راجع به غذا٬ حرفهای فلانی و ... بگویم ولی خوب تو حواست نیست
من شروع می کنم به حرف زدن و تو ظاهرا گوش می دهی و سعیت را می کنی هرازگاهی سوالی هم بپرسی
خوب این برایم کافی نیست٬ دوست دارم وقتی باهات صحبت می کنم نگاهم کنی٬ چشمانت را ببینم٬ ... ولی خوب ...
من حرفهایم را می گویم تو هم جسته و گریخته گوش می دهی البته خودت می گویی همه را گوش می دهی ولی خوب من می دانم ... که آن وسط ها بعضی هایش از قلم می افتد
دوباره ساکت می شوم٬ و نگاهت می کنم٬ فقط خدا می داند که چقدر دوستت دارم و از فکرش لبخندی می زنم٬ تو همان موقع نگاهم می کنی و مچم را میگیری٬ و لبخند زنان می گویی٬ چی شده ؟ چته ؟ من هم رویم را آن طرف می کنم و می گویم هیچی٬ تو می گویی٬ چی شده ؟ و به طرفم میای٬ و من قند در دلم آب می شود که بالاخره وقت من رسید٬ می نشینی کنارم٬ گونه ام را گازم میگیری و بعد بوسم می کنی٬ و میگی چی شده خوب ؟ و من همچنان اصرار دارم که هیچی٬ خوب دوستت دارم٬ اگر روزی صدهزار بار بهت این را بگویم که خسته کننده می شود٬ از لبخند من می فهمی٬ و لب هایم را می بوسی و در گوشم زمزمه می کنی که دوستم داری و من غرق در لذت وجودت می شوم

حالا گذشته از اینها ... دوستت دارم احسان ... خیلی

پ.ن : این هم یک روز من است وقتی تو دیر میرسی ...

Posted by Saghariii at 5:30 PM

July 2, 2012

آنها که همیشه می خندند
آنها که همیشه می گویند خوبم
آنها که همیشه به حرفهایتان گوش می دهند
آنها که راهنماییتان می کنند
آنها که با خندهایتان می خندند با گریه هایتان گریه می کنند
آنها ...

آنها هم ... آدمند
بعضی وقتا درد می کشند
بعضی وقتا بغض دارند
بعضی وقتها گوش می خواهند
آنها هم دلشان می گیرد
آنها هم غصه دار می شوند

آنها هم ...

آدمند ...

Posted by Saghariii at 12:47 PM

July 1, 2012

آدم ها از یک جایی دیگر نمی جنگند ...
خسته می شوند٬
آرام می شوند٬
می نشینند گوشه ای و بی صدا٬
جیغ می زنند ... بی صدا٬
اشک می ریزند ... بی اشک٬
گریه می کنند ...
و آرام آرام ...
بی صدا٬ می شکنند ...

Posted by Saghariii at 3:58 PM