September 30, 2012

بعضی وقتها هم می شود که آدم ترجیح می دهند تنهاترین آدم دنیا باشند تا بخواهند اطرافشان تعدادی دوست نما جمع کنند

Posted by Saghariii at 6:32 PM

September 26, 2012

زن ها به یک جایی که می رسند٬
دیگر نمی گویند٬
دیگر نمی خندند٬
دیگر حتی اشک هم نمی ریزند.
زن ها خسته بشوند٬
خسته شده اند.
نخواهند ادامه دهند٬
به راحتی ادامه نمی دهند.
صبرشان که تمام شود٬
تمام شده و دیگر تمام ...

Posted by Saghariii at 5:58 PM

September 25, 2012

ديروزها راگشتيم به دنبال امروزها
امروزها را مي گرديم به دنبال فرداها
ولي همه آنچه را كه بايد ببينيم امروز است،
همين ساعت ها، همين دقيقه ها، همين ثانيه ها

Posted by Saghariii at 7:39 PM

September 22, 2012

مي دوني بدتر از تنهايي عادت كردن به تنهايي هست
اينكه دور خودت يه ديوار بكشي
اينكه هيچ كسي رو راه ندي
اينكه خودت باشي و خودت
اينكه بترسي از اينكه كسي وارد بشه
اينكه آدمها رو نخواي ببيني
اينكه شبها خودت رو بغل كني
گريت كه ميگيره سرت رو بزاري رو دستاي خودت و اشك بريزي
اينها خيلي بدتره ... خيلي

Posted by Saghariii at 9:47 AM

September 20, 2012

زندگی همین خندیدن های الکیست٬
همین دست در دست هم راه رفتن ها٬
همین در گوش هم پچ پچ کردن ها٬
همین بوسه های یواشکی٬
هدیه دادن های بی دلیل٬
لبخندهای کوتاه٬
با هم جلوی تلوزیون نشستن و فیلم دیدن٬
با هم آشپزی کردن٬
دلتنگ هم شدن٬
بحث های بی مورد کردن٬
شیطنت کردن ها٬
همین هاست. همین چیزهای ساده است که زندگی را زیبا می کند.


پ.ن : تو زندگی من هستی احسان :*

Posted by Saghariii at 12:56 PM

September 19, 2012

بعضیا هم هستن کلا ارزش ندارن که بخوای جوابی بهشون بدی یا حتی تُف بندازی جلوشون٬ این موجودات رو باید به حال خودشون رها کنی تا در عالم تخم مرغی و تخیلی خودشون بمونن٬ این از همه چیز براشون بدتر هست

Posted by Saghariii at 6:28 PM

September 18, 2012

گاهی بعضی روزها
ن م ی گ ذ ر د٬
انگار که نمی خواهد٬
انگار که قرار نیست٬
انگار که نمی خواهد٬
ب گ ذ ر د

Posted by Saghariii at 6:07 PM

September 17, 2012

شاید آره٬ شاید هم نه٬ آدم گاهی میان شاید هایش گیر می کند

Posted by Saghariii at 4:13 PM

September 16, 2012

آدمها جز کودک درون٬ یک خر درون و گاو درون و بز درون هم دارن که بعضی وقتها افسار امور رو در دست میگیره

Posted by Saghariii at 7:51 PM

September 15, 2012

می دونین بدتر از ناراحتی و عصبانیت از دست بعضیا چی هست ؟ این که یهو ببینی نسبت بهشون هیچ احساسی نداری٬ دیگه نسبت به حرفاشون٬ کاراشون هیچی حس نداری٬ دیگه برات مهم نیست که چی فکر می کنن٬ چی می خوان و چه احساسی دارن٬ این خیلی بدتر هست٬ خیلی بدتر

Posted by Saghariii at 5:54 PM

September 14, 2012

آدم ها دور بشوند از دل نمی روند٬ آدم ها گاهی نزدیکند٬ ولی با یک حرف٬ با یک کلمه٬ با یک جمله به راحتی از دل می روند ... به راحتی ...

Posted by Saghariii at 7:55 AM

September 12, 2012

اصن ما بد٬ شما خوب٬
ما بی تربیت٬ شما با تربیت٬
شما آخرش٬ ما اولش٬
ما رو بخیر٬ شما رو به سلامت ...
حداقل ما وجدان داریم٬ که شما ندارید ...

Posted by Saghariii at 1:18 PM

September 9, 2012

آدم گاهی خسته می شود.
نه از بی معرفتی٬ نه.
از زیادی احساساتی بودن٬ زیادی حساس بودن٬
از نگران بودن.
دلش می خواهد یک تیغ بردارد٬
این بند احساسات را قطع کند و خودش را خلاص کند و برود به سلامت ...

Posted by Saghariii at 2:25 PM

September 6, 2012

وقتی که توي خواب من رو محکم بغل مي كني و به خودت فشار ميدي ...


پ.ن : دوستت دارم احسان :*
پ.ن ۱ :‌ نیمه های شب٬ وقتی آروم خوابیدی٬ وقتی آروم توی گوشت میگم دوستت دارم و تو آروم بوسم می کنی و یه لبخند از اون لبخند شیرینا میاد رو لبت ... اون موقع دیگه خطرناک دوستت دارم

Posted by Saghariii at 8:41 PM

September 5, 2012

ای کاش میشد بعضی حرفها را نشنید٬
بعضی ها را ندید٬
بعضی دردها را پاک کرد٬
بعضی اشک ها را خشک کرد٬

یا اینکه حداقل٬
ای کاش میشد٬ بعضی ها را پاک کرد و از اول نوشت

پ.ن : بعضی ها را باید چند بار نوشت و پاک کرد٬ تا یک کپی درست از آنها در بیاید٬ اما بعضی ها٬ بعضی ها همان بار اول اینقدر به دل می نشینند٬ که دلت نمی خواهد حتی کمی هم کمرنگ شوند٬ چه خواسته پاک!

Posted by Saghariii at 7:10 PM

September 3, 2012

ضیافت چای و بیسکوییت را با هیچ ضیافتی در دنیا عوض نمی کنم٬ اینکه چای را در لیوان مورد علاقه ام بریزم٬ بخارش صورتم را نوازش کند٬ بنشینم پشت پنجره و پرنده ها را نگاه کنم٬ بعد بیسکوییت کرم دار شکلاتی از روی میز صدایم کند٬ بلند شوم آن را بردارم٬ و دوباره برگردم و سر جایم بنشینم٬ این پایم را بندازم روی آن پایم٬ پشتم را پشتی بچسبانم٬ لبخندی بزنم٬ بیسکوییت را آرام بیاورم و گوشه اش را درون چایی بزنم انگار می خواهم بدن بیسکوییت با دمای چای ارتباط برقرار کند٬ گوشه خیس شده را بخورم و این دفعه نصف بیسکوییت را آرام در چایی فرو کنم و سریع در بیاورم و آن را درون دهانم بگذارم٬ چشمانم را ببندم٬ و بگذارم بیسکوییت آرام آب شود٬ یک قُلُپ از چای بنوشم٬ و بعد باقیمانده بیسکوییت را درون چای زده و بخورم .... هوم م م م م این ضیافت را با هیچ ضیافت دیگری عوض نمی کنم٬ حالا نگویید یعنی اگر صبحانه نان سنگک و پنیر لیقوان جلویت باشد باز این ضیافت برپاست یا نه٬ چون اصلا داستان فرق می کند٬ آن نان سنگک و پنیر لیقوان خودش برای خودش یک ضیافت دیگری دارد.

Posted by Saghariii at 5:55 AM

September 1, 2012

در آستانه مُردن، ميان دورخ و برزخ، مي داني فقط به چه فكر مي كنم ؟ به تو و بوسه هايت كه تمام تنم را لمس مي كند

Posted by Saghariii at 8:40 PM