December 30, 2012

انگار مغزش خالی شده بود
خالی از سکنه
انگار دیگر کسی دلش نمی خواست به ذهنش بیاید
کسی در نوشته هایش نمی آمد
دیگر نمی توانست بنویسد
دستانش می لرزید
باورش نمی شد
او باشد و کاغذی سفید

Posted by Saghariii at 4:05 PM

December 29, 2012

آدميست ديگر با هزاران درد، دلتنگي، تنهايي، شكست، موفقيت،... ولي با يك دل

Posted by Saghariii at 4:32 PM

December 28, 2012

بعضی وقتها دلت کودکانه هایت را می خواهد
اینکه سرت را بگذاری روی پای مادرت
مادرت با موهایت بازی کند
برایت قصه تعریف کند
با همه وجودت گوش دهی
غرق در آرامشش شوی
و تنها ترست
ترس از آخر قصه باشد

Posted by Saghariii at 1:02 PM

December 27, 2012

گاهی دلت تنگ می شود
برای همه آنانی که هستند
برای همه آنانی که بودند
برای همه خودت که بودی٬ هستی٬ ... و شاید باشی

Posted by Saghariii at 12:59 PM

December 25, 2012

بعضی ها٬ بعضی چیزها دفن می شوند٬ زیر آوار خاطره ها

Posted by Saghariii at 6:26 AM

December 23, 2012

قدیم ها از پشت خنجر می زدند٬‌ اما این روزها می آیند روبرویت در چشمانت نگاه می کنند٬ می گویند و می خندند و همزمان خنجر را می زنند و بعد که شکایت می کنی لبخندی تحویلت می دهند و ... تمام ...

Posted by Saghariii at 6:35 PM

هیچ وقت از کسی متنفر نبودم و دلم نمی خواسته بمیره٬ ولی واقعا به نظرم کسایی که تجاوز می کنن باید بهشون تجاوز بشه تا بمیرن

Posted by Saghariii at 5:25 PM

December 21, 2012

شب یلدا٬ چهارشنبه سوری٬ عید٬ .. و این سری مراسم ها که میشه آدم اینجا دلش بیشتر میگیره٬ چون بیشتر حس می کنه که چقدر دور هست٬ چقدر تنهاست٬ بیشتر حس می کنه چقدر دلش تنگ شده واسه همه و همه این مراسم ها٬ واسه اینکه خاله٬ دایی٬ عمو٬ عمه٬ مامان بزرگها همه دور هم جمع بشن و گل بگن و گل بشنون٬ بچه ها یکم تو سر و کله هم بزنن. ما که اینجا شب یلدا نداشتیم٬ شب یلدای این طرف شش ماه دیگست٬ بعد حالا بگن خوب شما بگیرین٬ خوب آخه اصن حس و حالش نیست. حس و حال خیلی از مراسم ها نیست. همین سال نو٬ اینجا که هستی نه واسه کریسمس اینا هیجان داری چون خوب به تو چه که هیجان داشته باشی٬ نه عید خودت اون هیجان رو داره که تو ایران داشته٬ چون اصلا حال و هواش فرق می کنه٬ کلا اینجا حس نمی کنی سالت نو میشه٬ فقط می بینی که سال بقیه جدید میشه٬ تو هم سعی می کنی یکم هیجان داشته باشی ولی دریغ از یک ذره هیجان ... نمی دونم والا٬ حالا شاید ما پیریم٬ ما خسته ایم٬ ما ذوق نداریم٬ ولی ایران امکان نداشت شب یلدا باشه و هندونه نخورم٬ دیروز اصلا دوست نداشتم برم هندونه بخرم که بخورم٬ ما که یلدامون در نشد٬ ایشالا مال بقیه شده باشه.

Posted by Saghariii at 12:59 PM

December 20, 2012

سلام. من نمی خوام فردا دنیا تموم شه٬ در جریان باش. نقطه

Posted by Saghariii at 2:32 PM

December 15, 2012

انگار گاهی٬
دردی می پیچد
حوالی دوست داشتن ها٬
حوالی احساس ها٬
حوالی رابطه ها٬
حوالی نگاه ها٬
درد می رود٬
ولی آن حوالی چیزی دیگر نیست
انگار که از اول نبوده

Posted by Saghariii at 4:00 PM

December 14, 2012

بعضی ها یک دفعه می افتند نه از ارتفاع ... از چشم می افتند

Posted by Saghariii at 5:08 PM

December 13, 2012

بعضی ها هستن که ندیدیشون٬ندیده اینقدر به دلت می شینن که بعد از یکی دوبار مجازی باهاشون در ارتباط بودن احساس می کنی سالها می شناسیشون٬ بعضی ها هم هستن که هی می بینیشون ولی کلا اصلا به دلت نمی شینن٬ نمی تونی باهاشون ارتباط برقرار کنی و کلا هر دفعه که می بینیشون بعدش باید خودت رو خفه کنی

Posted by Saghariii at 2:35 PM

December 12, 2012

آنکس که خنده اش بر هر درد بی درمان دواست ...

Posted by Saghariii at 3:28 PM

December 11, 2012

کاش آدمها وقتی دیگر نمی خواستند با هم باشند٬ یک دکمه می زدند و همه چیز تمام می شد٬ انگار که از اول هم نبوده٬ بعد دیگر هیچ چیز نمی ماند٬ همه چیز پاک می شد٬ نگاه ها٬ خنده ها٬ گریه ها٬ دردها و از همه مهم تر خاطره ها ...

پ.ن : فرقی نداره چه رابطه ای٬ دوستانه٬ عاشقانه٬ ... هر نوع رابطه ای

Posted by Saghariii at 4:06 PM

December 10, 2012

خواب موجود خبیثی که وقتی قرار است بیاید٬ نمی آید و وقتی قرار نیست و نباید بیاید٬ می آید

Posted by Saghariii at 3:46 PM

December 9, 2012

انگار ثانیه ها دلتنگی حالیشان نمی شود٬ هر چه بیشتر می گذرند تو را از من دورتر می کنند ...

Posted by Saghariii at 1:36 PM

December 8, 2012

میروم به کافه
پشت همان میز همیشگی
روبروی صندلی تو
می نشینم
دو تا چای سفارش می دهم
و کیک مورد علاقه ات
و با خیالت چای می نوشم
یک چای دو نفره خیالی ...

Posted by Saghariii at 6:05 PM

December 7, 2012

وقتی دلت خیلی تنگ باشه٬ چایی هم تو گلوت گیر می کنه ...

Posted by Saghariii at 5:48 PM

December 6, 2012

تعارف که نداریم جای خالی بعضی را هیچ کسی و هیچ چیزی پر نمی کند٬ همه چیز دلتنگی ات را برایش بیشتر می کند. می خواهی بخوابی٬ جای خالیش. می خواهی غذا بخوری٬ صندلی خالی اش. اینکه نیست وقتی آشپزی می کنی بیاید یکهویی گونه ات را٬ گردنت را ببوسد. ظرف که می شوری بیاید کمرت را بگیرد و لپت را گاز بگیرد.روی مبل که نشسته ای بیاید سرش را روی پایت بگذارد. اینکه صدای خنده اش را کنار گوشت نمی شنوی٬ خنده اش را که دنیا را بهت می دهد از نزدیک نمی بینی. این وسط باز باید خدا را شکر کرد که تکنولوژی هست و صدایش را می توانی بشنوی٬ ولی این هم جای خالی اش را کنارت پر نمی کند. دل تنگت را هم تنگ تر می کند.

خوب نمی شود٬ این دل تنگی تا نیاید٬ تا خنده اش را نبینی٬ تا دستانش را در دست نگیری٬ تا نبوسی اش خوب نمی شود.

Posted by Saghariii at 5:02 PM

December 5, 2012

خسته بود٬ مثل جاده ای که انتها نداشته باشد ... هر چه می رفت٬ نمی رسید ... خسته بود ...

Posted by Saghariii at 3:16 PM

December 4, 2012

آدم ها بالاخره یک روزی٬ یک جایی٬ در یک لحظه تمام می شوند ...
نه که بمیرند٬ نه ...
جوهر احساسشان تمام می شود ...

Posted by Saghariii at 3:08 PM

December 3, 2012

فکر کنید دیشب ساعت ۵ با بدبختی خوابتون برده باشه٬ صبح ساعت ۹ با سر درد شدید از خواب بیدار شدید چون از روز قبل تصمیم گرفته بودین امروز برید بیرون و به بعضی کاراتون برسید٬ بالاخره لباس می پوشید از خونه می رید بیرون٬ بارون اومده و هوا خیلی خوبه٬ نفس عمیق می کشید و لبخند می زنید٬ می خواید امروز روز خوبی باشه براتون٬ سر خیابون می رسید٬ یه ماشین با سرعت رد میشه و یه گودال که نمی دونید از کجا پیداش شده بود اونجاست و پر از آب٬ در نتیجه شما کاملا خیس میشید٬ سعی می کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید بر می گردید خونه٬ لباس عوض می کنید و دوباره میرید بیرون٬ به زور لبخند می زنید و نفس عمیق می کشید٬ سر کوچه حواستون هست که اگه ماشین میاد کنار باشید آب روتون نریزه با خیال راحت دارید راه می رید موزیک مورد علاقتون رو هم گوش می دید٬ یهو نمی دونید از کجا دوباره پاتون خیس میشه چون یه ماشین از کنار پیاده رو با سرعت رد میشه و باز شما خیس میشید ولی این دفعه فقط از زانو به پایینتون خیس شده دیگه بر نمی گردید خونه و میگید عیبی نداره و همچنان سعی می کنید امروز رو واسه خودتون خوب کنید٬ هنوز چند دقیقه نگذشته بارون میاد٬ کمتر از ۲ ثانیه به حدی بارون تند میشه که شما تا چترتون رو در میارید تقریبا خیس شدید٬ به ایستگاه قطار می رسید بلیط می خرید و سوار قطاری میشید٬ تا می خواید بشینید پهلوتون تیر میکشه و خوب این درد چیزی نیست جز درد کلیه٬ مسکن همراتون نیست و الان دیگه نمی تونید هم برگردید خونه پس باید برید٬ روی صندلی نمی تونید درست بشینید و هی کج و کوله میشید٬ می رسید به مرکز شهر٬ پیاه می شید٬ کلیتون آروم شده٬ پس برنامتون رو انجام می دید. قصد داشتید برای اولین بار تنها برید سینما٬ با اینکه خیلی سختتون هست ولی سعی می کنید قولی که دیروز به خودتون دادید رو انجام بدید٬ می رید سینما٬ توی سالن اینقدر سرد هست که دندوناتون از سرما بهم می خوره٬ مخصوصا که لباستون هم خیس هست٬ فیلم تموم میشه میاید بیرون٬ می رید خرید کنید کارتتون کار نمی کنه٬ یه کارت دیگتون رو می دید و میرید به طرف بانک تا ببینید چرا کارتتون کار نمی کنه٬ بانک تعطیل هست و کارتون انجام نمیشه٬ در حالیکه کاملا اعصابتون دیگه خورد هست یک جمعیتی به طرفتون میان٬ سعی می کنید خودتون رو جمع کنید که نه به کسی تنه بزنید نه کسی به شما تنه بزنه٬ خوب یکی محکم بهتون تنه می زنه اینقدر که نزدیک بخورید زمین٬ یهو احساس می کنید یکی داره دست می کنه تو جیب عقب شلوارتون که موبایلتون اونجاست٬ بر می گردید میگید داری چیکار می کنید٬ که می بینید یکی داره از تو کیفتون یه چیزی بر می داره و سریع کیفتون رو محکم می گیرید و داد می زنید داری چیکار می کنی ؟ همون موقع صدای ماشین پلیس رو می شنوید و صدای دویدن چند نفر و بعد دویدن دزدها٬ پلیس به شما می رسه و یکیشون میگه چیزی از وسایلتون گم نشده و شما تو کیفتون رو نگاه می کنید و میگید نه و می فهمید که پلیس دنبالشون بوده و اینها در کمال پررویی وسطش می خواستن جیب شما رو هم بزنن٬ در حالی که شکه شدید و دست و پاتون می لرزه و اعصاب هم دیگه رسما اصلا ندارید می رید با سرعت به طرف ایستگاه قطار می رید تا برگردید خونه٬ تا می رسید٬ قطار هم می رسه و شما سریع می پرید تو قطار و خوشحال از اینکه حداقل قطار زود اومده٬ می شینید رو صندلی٬ درد کلیتون بیشتر شده و همینطوری که دارید خودتون رو آروم می کنید مانتیور جلو رو می بینید که بله قطار اصلا در ایستگاه خونه شما نمی ایسته یعنی اینکه قطار اشتباهی سوار شدید٬ دو ایستگاه قبل از خونتون می ایسته و شما باید اونجا پیاده بشید٬ پیاده میشید و صبر می کنید واسه یه قطار دیگه و باید ۳۵ دقیقه صبر کنید٬ تصمیم می گیرید با تاکسی برید٬ دوباره بارون شروع شده از ایستگاه میاید بیرون و می بینید هیچی تاکسی نیست٬ اعصابتون خورد هست و می خواید برسید خونه پس پیاده میاید با درد کلیه٬ لباس خیس٬ هوای بارونی٬ سردتون هست و با همه اینها حالا که رسیدید خونه باید خدا رو شکر کنید که اتفاقات بدتری براتون نیفتاده٬ بله :|


پ.ن : این یعنی اینکه امروز٬ روز شما نیست :|

Posted by Saghariii at 10:38 AM

December 1, 2012

بعضی آدمها هیچ وقت عوض نمیشن٬ همیشه همون گُ ه ی که بودن می مونن

Posted by Saghariii at 10:59 AM