August 29, 2013

آرام مي گيرد دلم در شهري كه نفس توست.

Posted by Saghariii at 10:39 AM

August 27, 2013

گاهي با ديدن لبخند يك نفر همه ي مشكلات محو مي شود ...

Posted by Saghariii at 6:01 PM

August 26, 2013

ببین دارند فراموش می کنند خوبی ها را٬ حالا دیگر فقط بدی هاست که یادشان می ماند.

Posted by Saghariii at 8:45 AM

August 23, 2013

مشکل از اونجا شروع شد که هر کسی فکر کرد اونی که خودش میگه درست هست و حق با خودش هست.

Posted by Saghariii at 4:28 PM

August 21, 2013

بعضی آدم ها را گاهی باید بوسید و گذاشت کنار ...

پ.ن : بعضی ها را هم نبوسیده باید گذاشت کنار ...

Posted by Saghariii at 7:10 PM

August 20, 2013

کاش زندگی هم موسیقی متن داشت. مثلا صبحت با یک آهنگ زیبا و آرام و دلنواز شروع شود. وقتی خوشحال در آشپزخانه مشغول آشپزی کردن هستی٬ یک آهنگ دوست داشتنی که نه خیلی ملایم باشد نه تند شروع شود. تا همزمان وقتی داری مایه ی کیک را بهم می زنی کمی برای خودت آرام برقصی. یا وقتی موقع ناهار یا شام می شود٬ یک آهنگ آرام و دلچسب شروع شود. که شام یا ناهار را دوست داشتنی تر بکند. یا وقتی آن کسی که باید را می بوسی یک آهنگ که متن شعرش در زمینه ی عشق و دوست داشتن و پایان خوش باشد٬ پخش شود و تو غرق در دنیای فانتزی بوسه و موسیقی متن شوی. یا وقتی ناراحت و غمگین هستی آهنگ هایی پخش شود که نه ناراحت ترت می کند نه اعصابت را از آنچه هست خراب تر می کند. آهنگ هایی که بتواند آرامت کند. یا وقتی می خواهی بنشینی برای خودت گریه کنی٬ آهنگی پخش شود که متنش همه ی حرف های دلت باشد تا دلت زودتر خالی شود. یا مثلا وقتی از دست کسی عصبانی هست آهنگی پخش شود که متنش به طرف یادآوری کند که چقدر تو را عصبانی کرده است. دنیای من٬ در ذهنم٬ یک وقتهایی٬ نه همیشه٬ فقط یک وقتهایی واقعا اینطوری می شود. ولی اگر تمام مدت زندگی٬ موسیقی متن داشت که خودش می دانست کی و کجا و در چه لحظه ای شروع و تمام شود٬ عالی بود.

Posted by Saghariii at 8:42 AM

وقت هایی که قرار است خوابد نبرد. همه صداها را هم قطع کنی با میلیون ها صدایی که در ذهنت هستند هیچ کاری نمی توانی بکنی. هیچ کاری ... هیچ و هیچ ... تو محکوم می شوی به بیدار ماندن و شنیدن ...

Posted by Saghariii at 2:03 AM

August 19, 2013

او رفته. حالا ديگر چه فرقي مي كند كه گلدان شمعداني روي طاقچه باشد يا كنار ورودي خانه ...

Posted by Saghariii at 8:11 PM

August 18, 2013

آدم یک روز صبح یک دفعه از خواب بیدار می شود و می بیند که گم شده است.

در خودش٬
در زندگی اش٬
در نوشته هایش٬
از همه مهم تر در تنهایی اش.

دلش می خواهد همه چیز را٬ لباس ها٬ نوشته ها٬ عکس ها٬ دوست ها٬ ... را جمع کند بگذارد در یک چمدان قدیمی زیر تخت. شاید هم در انباری. یک جایی که دستش هم بهشان نرسد. بعد برود برای خودش بگردد و از نو شروع کند. انگار تازه متولد شده باشد. قدم بزند٬ مغازه ها را ببیند٬ داخل مغازه ها برود و بلند سلام کند. چند تا سوال کند٬ مثلا که از این قرمز هم دارین ؟ از اون سایز فلان دارین ؟ بعد با لبخند از مغازه بیرون بیاید. قدم زنان به پارک برود٬ بستنی قیفی بخرد و همینطور که قدم می زند بستنی اش را لیس بزند. کنار دریاچه بنشیند٬ کفشش را در بیاورد٬ پایش را در آب بزند. همانطوری دراز بکشد. چشمانش را ببندد. بگذارد دیگر هر چه در وجودش هست از پاهایش برود در دریاچه. گم شود برای خودش. آدم بعضی وقتها دلش می خواهد اصلا پیدا نشود. همانطوری تا هر وقت خواست گم بماند.

Posted by Saghariii at 4:00 PM

August 16, 2013

پ.ن : هر وقت از ادد کردن همه ی لیست دوستهای من تو فیسبوک خسته شدی برو به زندگیت برس. :)

Posted by Saghariii at 2:03 PM

August 15, 2013

تو در شهر نیستی و همه جا دلگیر شده است.
جایت خالیست.
می دانی کجا از همه جا بیشتر ؟
در تخت٬ این تختخواب بدون تو وسعتش زیاد می شود.
انگار انتها ندارد.
شبها سرم را روی بالشت می گذارم.
از شب ها هم بگویم ؟
این شب ها بدون تو صبح نمی شود.
بگذار از صبح ها هم بگویم.
این صبح ها هم بدون تو شب نمی شود.
هیچ غذایی آن طمعی که باید را نمی دهد.
دیگر هیچ جایی در شهر زیبا نیست.
هیچ کاری بدون تو هیجان انگیز نیست.

این دل٬ تنگ است. خیلی هم دلتنگ است.

Posted by Saghariii at 6:26 PM

August 12, 2013

بعضی چیزها هست که هیچ وقت به آنها عادت نمی کنی٬ فقط از گفتنشان خسته می شوی ... همین

Posted by Saghariii at 12:54 PM

August 11, 2013

دلتنگی از یک جایی شروع می شود
از یک آه٬
از یک ضربه انگشت روی پا٬
از کشیدن دست روی لبه ی مبل٬
از چند چروک روی پیشانی.
بعد حرکت می کند٬
آرام آرام٬
در خون جریان پیدا می کند.
در همه ی بدن حرکت می کند٬
در پاها٬
در دستها٬
در سر و متمرکز می شود دور قلب.
بعد جمع می شود٬
دور قلب جمع می شود٬
آنقدر که با هر ضربان قلب دلتنگی حس می شود.
در ریه نفوذ پیدا می کند٬
آنقدر که با هر نفس ضربه ای می زند.
دلتنگی چیزی نیست که فراموش شود٬
از بین برود
یا تمام شود.

دلتنگی از آدمی به آدم دیگر منتقل می شود.

Posted by Saghariii at 5:43 PM

August 9, 2013

آدمها از تنهايي نمي ميرند ولي از دلتنگي چرا ...

Posted by Saghariii at 6:10 PM

August 6, 2013

اين فاصله هاي لعنتي، كه نه كم مي شوند نه تمام مي شوند.
فقط هي دوري ها را يادآوريت مي كنند.

Posted by Saghariii at 8:27 PM