September 30, 2013

از ياد مي روند، آدم ها و خاطره هايي كه نبايد از ياد بروند و از ياد نمي روند، آدم ها و خاطره هايي كه بايد از ياد بروند.

Posted by Saghariii at 5:59 PM

September 24, 2013

همیشه هم ناامید شدن و دست کشیدن بد نیست. معنی اش این نیست که کم آورده ای و شکست خورده ای. گاهی اوقات اگر بیشتر بمانی از خودت دست کشیده ای. بعضی وقت ها باید از بعضی چیزها و بعضی آدم ها دست کشید. دست کشید و رفت ... و آنها را پشت سر گذاشت.

Posted by Saghariii at 6:23 AM

September 23, 2013

تنهایی به کافه رفتن در عین حال که حس تنهایی را به آدم می دهد یک چیزهای جالبی هم دارد. اینکه حواست به آدم های دیگر هست. چند گروه را می بینی. اول آدمهایی که مثل خودت تنها نشسته اند. دوم آدمهایی که دو نفره هستند. سوم همکار های دو نفره. چهارم گروه های بیشتر از دو نفر. بعضی ها تنها می آیند با موبایل٬ لپ تاپ٬ آی پد یا روزنامه شان مشغول می شوند. بعضی هایشان همین طور که مشغول موبایل٬ روزنامه٬ ... هستند هر از گاهی سرشان را بالا می آورند و به دیگران نگاهی می کنند یا از پنجره به بیرون خیره می شوند. از حالتی که صورتشان به خودش می گیرد٬ از خط های صورتشان می توانی بفهمی که دارند به چه چیزی فکر می کنند. اینکه خوب هست یا دلشان برای آن نفر دومی که همراهشان می توانست باشد تنگ شده. آنهایی که پیداست همکار هستند٬ اصلا ساکت نیستند. تمام مدت حرف می زنند و گاهی یکی شان به آن یکی اصلا وقت حرف زدن نمی دهد. بعضی از دو نفره ها از یک نفره ها ساکت ترند. دو نفر٬ دو دوست٬ دو عاشق٬ دو همدم٬ ... کنار هم یا روبروی هم می نشینند و چیزی نمی گویند. بعضی هایشان سکوتشان قشنگ است. انگار می دانند در سر آن یکی چه می گذرد٬ مثلا هر از گاهی با یک لمس کوچک روی دستان طرف به او فقط یادآوری می کنند که کنارش هستند. یک طوری بالاخره نشان می دهند که شاید در سکوت ولی از بودن در کنار او دارند لذت می برند. ولی بعضی ها هیچ چیزی نمی گویند٬ بهم نگاه نمی کنند٬ همدیگر را لمس نمی کنند٬ از غذای یکدیگر نمی خورند٬ .... و انگار دو غریبه فقط روبروی هم می نشینند. یکی از مقصرین این قضیه جز خود آدم ها٬ تکنولوژیست. بعضی ها همه اش سرشان با تلفنشان گرم است. این گروه از آدمهای دو نفره به نظرم دردناک ترند. اینکه می بینم دو نفر که عاشق و معشوق و دوست٬ ... هستند چرا هیچ حرفی برای زدن با یکدیگر ندارند. چرا دو ساعت روبروی هم می نشینند و هیچ حرکتی نمی کنند. حتی وقتی غذای یا قهوه شان می آید نگاهشان به هم گره نمی خورد. لبخندی رد و بدل نمی شود. غذایشان را بی آنکه در مورد مزه اش٬ بی آنکه در مورد قیافه اش حرف بزنند٬ بی احساس در دهانشان می گذارند. حتی گاهی به غذایشان هم نگاه نمی کنند چون چشمشان به تلفنشان است. آدم باید غذا خوردن را لمس کند. بعضی غذاها باید وقتی قاشق/ چنگال را در دهانت می گذاری٬ چشمانت را ببندی. همه ی حس هایت را درون حس چشایی ات جمع کنی و طمع غذا و حسش را درک کنی. با شریکت آن را تقسیم کنی. در مورد طعم غذایش بپرسی. اینکه می گویند موقع غذا خوردن آدم ها نباید حرف بزنند به نظر من عجیب است. اصلا آدم اگر در مورد غذایش حرف نزند که نمی شود. یا اگر یک تعریف خوب داشته باشد موقع ی غذا٬ غذا را لذیذ تر می کنید. به نظر من موقع غذا خوردن٬ نوشیدن٬ دور هم بودن باید تلفن همراه یا اینترنت را قطع کرد. به اندازه ی کافی همه مان درگیر زندگی روزمره با اینترنت هستیم. می شود یرای چند ساعتی آن را خاموش کرد و از هم نشینی با عزیزان لذت برد. همیشه فکر می کنم که حیف این ساعت هاست. این لحظه ها که در کنار هم هستیم و از وجود هم لذت نمی بریم. باید همه از هر لحظه اش استفاده کنیم. زندگی خبر نمی دهد٬ یک دفعه تغییر می کند و آن وقت شاید حسرت یک لحظه نشستن و غذا خوردن با بعضیا را برای همیشه به دلمان بگذارد.

Posted by Saghariii at 4:36 AM

September 21, 2013

غصه که نه٬ ولی درد است. که گاهی می پیچد حوالی آدم ها.
حوالی تنشان٬ جسمشان و از همه بدتر روحشان.
می پیچد آن حوالی و انرژی را٬ شادی را٬ بودن را٬ حواس را می گیرد.
باید جنگید٬ باید جلویش را گرفت وگرنه او کاملا می پیچد و در آغوشت می گیرد و بعدش دیگر به این راحتی٬ راه فراری نیست.

Posted by Saghariii at 6:32 AM

September 19, 2013

آدمها مثل کتاب هستند. برای آنکه بشناسیِ شان باید آنها را لمس کنی٬ بو کنی٬ ورق بزنی و هر صفحه را با دقت بخوانی٬ زمزمه کنی٬ چند ساعتی٬ چند روزی را به هر صفحه فکر کنی و درک کنی. اگر آن کتاب را دوست داشتی همیشه در اطرافت نگهش داری و چند روزی یک بار با دیدنش لبخند بزنی و هر از چند مدتی دوباره آن را برداری و بخوانی. و دوباره از خواندنش لذت ببری. اگر هم دوست نداشتی باز هم چیزی عوض نمی شود٬ یک کتاب جدید خوانده ای٬ چیزهای جدید یاد گرفته ای ولی خوب٬ جزء کتاب های مورد علاقه ات نیست و شاید دیگر هیچ وقت نخوانی اش.

Posted by Saghariii at 8:58 AM

September 18, 2013

در اینکه آدم نمی شود هر کاری بکند و در آخر بگوید ببخشید که شکی نیست. ولی گاهی آدم می تواند بجای پا فشاری روی حرف یا کاری که می کند٬ کمی فکر کند و متوجه بشود که حرفش یا کارش اشتباه هست. بجای لج کردن و اینکه بخواهد نشان دهد هیچ وقت اشتباه نمی کند٬ می تواند فقط٬ فقط٬ یک معذرت خواهی کوچک کند. قبول کند که اشتباه کرده است. این معذرت خواهی چیزی از کسی کم نمی کند٬ غرور کسی را همه لکه دار نمی کند٬ کار را هم درست نمی کند٬ ولی می تواند طرف یا طرفین مقابل را آرام کند و آرامش را برقرار کند. این کمترین کاریست که آدم وقی کار اشتباهی می کند یا حرف اشتباهی می زند٬ می تواند انجام دهد.

Posted by Saghariii at 10:26 AM

September 17, 2013

آنهایی که می بینید یک دفعه فرو می ریزند.
آنها صبر داشتند.
صبر کردند.
هی چیزی نگفتند.
خودشان را آرام کردند.
دلشان که شکست٬
شب ها آرام روی بالش اشک ریختند.
دلتنگ که شدند٬
خودشان را بغل کردند.
خسته که شدند٬
به خودشان امید دادند.
آنها روزها٬
ماه ها٬
سال ها٬
خودشان را کنترل کردند.
دم نزدند٬
سخنی نگفتند٬
گله ای نکردند.
آنها بالاخره٬
بعد از این همه مدت٬
یک دفعه٬
ریختند.

آنها٬
حتی گاهی٬
ریختنشان هم آرام است.
که نکند٬
کسی را بیآزارد.

Posted by Saghariii at 7:14 AM

September 16, 2013

شاید یک روزی٬ یک جایی٬ یک اشتباهی ...

ده سال هست که طلاق گرفتم و دیگه تو هیچ رابطه ای نرفتم.
- چرا ؟
چون دوستش دارم هنوز.
- خوب چرا طلاق گرفتی ؟‌
چون اون موقع دوستش نداشتم.

Posted by Saghariii at 11:08 AM

September 13, 2013

آدم ها را براي آن كسي كه هستند دوست بداريم نه براي آن كسي كه ما مي خواهيم باشند.

Posted by Saghariii at 6:49 PM

September 11, 2013

وقتی عصبانی هستید قبل از که حرفی بزنید٬ فکر کنید٬ فقط چند ثانیه٬ چون رد پای بعضی حرف ها هیچ وقت پاک نمیشود٬ هیچ وقت.

Posted by Saghariii at 7:07 AM

September 10, 2013

-از خودت بگو، از خودت و روزهايي كه من نيستم؟
وقتي تو نيستي ... من هم نيستم ...

Posted by Saghariii at 5:30 PM

September 7, 2013

آدم بعضی وقت ها بعضی حرفها را به زبان نمی آورد٬ نه که نخواهد٬ نه که نشود٬ نمی تواند. انگار که حرفها در دهانش قفل شده باشند. همان جا می مانند. همین حرفها بعد از مدتی بغض می شوند و گیر می کنند در گلو. طوری که نفس را به شماره می اندازند. آدم بعضی وقت ها بعضی حرفها را پیش خودش نگه می دارد. چون توان گفتنشان را ندارد. چون گوش شنیدنشان را پیدا نمی کند. این حرفها وقتی می مانند و بغض می شوند٬ جایشان خیلی درد می گیرد. خیلی ...

Posted by Saghariii at 3:06 PM

September 5, 2013

بعضیا هم هستن که تو زندگیتون هیچ کار خاصی نمی کنن٬ فقط دقت می کنن.

Posted by Saghariii at 8:53 AM

September 4, 2013

- آقای آمریکا یک سوالی که برای ما و بینندگان عزیزمون پیش اومده این هست که : اصلا کلا به شما چه ؟
-- به ما خیلی ربط دارد ما بزرگترین و بودون ترین و با فهم ترین کشور دنیا هستیم.
- می شود برای ما توضیح بدهید دقیقا چطور به یک همچین نتیجه ای رسیده اید ؟
-- چون ما آمریکا هستیم. قدرتمند ترین کشور دنیا.
- آیا شما خودتان جز اولین کشورهایی نبوده اید که از سلاح هسته ای در دو جنگ استفاده کرده اید ؟
-- چرا ولی لازم بوده است. ما هر کاری می کنیم درست است.
- خوب حالا شاید اینها هم به نظرشان کارشان درست بوده و در کشورشان از سلاح شیمیایی استفاده کردند٬ تازه هنوز هم ۱۰۰٪ مشخص نیست که استفاده شده است یا خیر.
-- بیخود می کنند٬ اینها آدم های بی گناه را اینطوری کشتند. ما باید برویم آنجا دو سه تا٫ حداقل بمب بندازیم تا بفهمن دیگه نکنن.
- بعد در اون دو سه تا بمب شما آدمهای بی گناه دیگر نمی میرند؟
-- نه ما اصولا با مردم عادی و زنان و بچه ها کاری نداریم. ما هر که را می کشیم بد هست.
- چطور می توانید مطمئن باشید ؟
-- چون ما آمریکا هستیم.
- خوب اینها الان توی کشورشون جنگ هست و چند میلیون نفر آواره شدند و چند صد هزار نفر مرده اند٬ اگر شما جنگ راه بیندازید که بدتر می شود!
-- نه٬ همه چیز درست می شود. ما کارمان درست است.
- الان افغانستان و عراق درست شده است ؟ مشکلشان حل شده است ؟
-- به نظر ما که همه چیز خوب است.
- آقای آمریکا بعد شما فکر نمی کنید که اینطوری ممکن هست چند درصد جنگ جهانی سوم راه بیفتد ؟ با وجود کشورهایی که با شما مخالف هستند ؟
-- آنها را هم تنبیه می کنیم. ما کلا هر که را بخواهیم تنبیه می کنیم.
- تا حالا کسی به شما گفته است گُ ه بخورید؟
-- ...

و در اینجا بخاطر استفاده از سلاح شیمیایی در ستاد خبرگزاری ما٬ ارتباط قطع شد.

Posted by Saghariii at 10:03 AM

September 3, 2013

یک سری خاطره ها همیشه گوشه ی ذهن آدم می مانند و هر وقت که دلشان بخواهد پررنگ می شوند. فرقی نمی کند خاطره ی شیرین یا خاطره ی تلخ. یک سری آدمها در زندگی آدم بودند و یا هستند که کل وجودشان تلخ بوده و هست و شاید خواهد بود. این خاطرات چیزهایی را یادت می آورند که شاید مدت ها سعی می کردی فراموش کنی. یادت می آید چقدر اشتباه کردی و نمی دیدی٬ یادت می آید چقدر اذیت می شدی و نمی فهمیدی٬ یادت می آید چقدر درد کشیدی و سکوت کردی و یادت می آید بخاطر کسی که اینقدر تلخ بوده چقدر عزیزانی را در اطرافت رنجاندی.

اینجور آدمها حتی خاطرات شرینشان هم تلخ هست و چند خط به پیشانی آدم می آورد.

Posted by Saghariii at 7:27 AM