February 28, 2014

وقتی بچه ایم بهمون میگن تو بچه ای نمی فهمی٬ نوجوون که میشیم باز میگن تو نوجوونی هنوز نمی فهمی٬ بعد جوون میشیم دیگه مهم نیست بقیه چی میگن چون خودمون فکر می کنیم خیلی می فهمیم. بعد از جوونی رد میشی و به این فک می کنی که ... ای کاش نمی فهمیدم.

Posted by Saghariii at 9:47 AM

February 25, 2014

بعضی آدم ها را آدم جور دیگر دوست دارد. اصلا حالتش فرق می کند. دوست داشتن آنها هیچ وقت تکراری نمی شود. هر چه بگذرد دوست داشتنشان نه فقط بیشتر بلکه محکم تر و عمیق تر می شود. مثلا مامان ها٬ مامان ها را همه مان از بچگی دوست داریم٬ به معجزه هایشان ایمان داریم. می گویم معجزه٬ مثلا وقتی زمین می خوردیم٬ زانویمان را بوس می کردند و خوب خوب می شد. مامان ها همیشه فقط قربان صدقه مان نمی رفتند ( اگر می رفتند خیلی لوس می شدیم ) وقت هایی هم دعوایمان می کردند شاید هم می کنند یا همیشه با همه ی کارهایمان موافق نیستند ولی هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان به آنها بیشتر می شود. شاید یک چند سالی آن وسط ها وقتی ۱۳-۱۴ سالمان هست و خیلی احساس بزرگی می کنیم فکر کنیم که آنها درکمان نمی کنند ولی بعد از چند سال می فهمیم تنها کسی که آن موقع درکمان می کرده مامانمان بوده است. یا بابا ها٬ بابا ها همیشه در گیر کار بوده اند و مطمئنا آن وقتی که شاید مامان ها داشته اند را برایمان نداشتند و خوب معمولا کمی جدی تر هستند. آنها را هم هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان محکم تر و عمیق تر می شود.
می دانی این وسط آنها نیستند که تغییر می کنند٬ ماییم که تغییر می کنیم. ما هستیم که زمانی فکر می کنیم آنها درکمان نمی کنند و شاید بی حوصله باشیم و اعصاب نداشته باشیم و با آنها بد صحبت کنیم و بعد هم ما هستیم که می فهمیم تنها کسی که همیشه درکمان کرده آنها بوده اند. آنها همانی هستند که بودند٬ ما تازه بلد شدیم درک کردن و درک نکردن معنیش چیست. این در مورد خواهر و برادر ها هم صدق می کند. شاید بچگی همدیگر را اذیت کنیم و حتی وقتی بزرگ تر می شویم باز هم یکدیگر را اذیت کنیم ولی یک احساسی همه ی این سالها درونمون وجود دارد و آن هم دوست داشتنی هست که به آنها داریم.
این در مورد زن و شوهر ها هم صدق می کند. همه ی زن و شوهر ها با هم دعوا می کنند٬ اصلا اگر دعوا نکنند یعنی یک جای کار ایراد دارد. زن و شوهر ها هم با هم دعوایشان می شود ولی حسی که بهم دارند٬ روز به روز بیشتر و عمیق تر می شود. آنها الان دعوا می کنند و ممکن است کمتر از ۱۵ دقیقه ی بعد در آغوش هم دراز کشیده و گل بگند و گل بشنوند. این در مورد بعضی از دوستی ها هم هست. دوست هایی که طی سال ها یا در مدت کوتاهی جزيی از زندگی آدم می شوند و به اندازه ی فامیل٬ به آدم نزدیک می شوند. به نظر من این دوست داشتن ها از آن عشق آتشین توی کتاب ها خیلی قشنگ تر است. داستان های خوب در بچگی همیشه آخرش دو نفر بهم می رسیدند و نوشته می شد Happily ever after و بقیه ی داستان را نشان نمی داد. آدم در دنیای بچگیش همیشه فکر می کرد خوب اینها هیچ وقت با هم دعوایشان نمی شود و خوشبختی یعنی اینکه دعوایی نباشد. دوست داشتن یعنی بوسه و محبت و در آغوش کشیدن. در صورتی که خوشبختی به دعوا کردن و نکرد نیست. خوشبختی در وجود آدمها است. خوشبختی از ما بوجود می آید. ما اگر بخواهیم ظرف ۵ دقیقه بجای احساس خوشبختی می توانیم با فکر کردن به همه ی بدبختی ها و مشکلات دنیا٬ بدبخت ترین آدم دنیا شویم. یا همین دوست داشتن٬ دوست داشتن معنیش این نیست که حتما همدیگر را بوس کنیم و در آغوش بگیریم و عشق بازی کنیم. بعضی ها همین کارها را می کنند ولی یکدیگر را دوست ندارند. دوست داشتن می تواند در سکوت هم باشد. در درک کردن٬ در فهمیدن٬ در خنده٬ در راه رفتن و ... اینها را باید خودمان یاد بگیریم. باید یاد بگیریم٬ بعضی وقت ها با درد بعضی وقت ها به سختی. اینکه سعی کنیم از دعواهایمان درس بگیریم کار سختیست ولی شدنیست. اینکه امروز بتوانیم بنشینیم چند دقیقه ای به خودمان فکر کنیم و بفهمیم نسبت به سال قبل بزرگ تر شده ایم و چه اخلاق های بدمان را کنار گذاشته ایم و یا سعی کرده ایم کنار بگذاریم سخت است ولی خیلی خوب است و شدنیست.. اینکه با خودمان روراست باشیم خیلی بهتر است.
خلاصه اینکه سعی کنیم دوست داشتنی هایمان را عمیق تر دوست بداریم و به آنهایی که دوستشان داریم بگوییم که دوستشان داریم. سعی کنیم خوشبختی را در وجودمان پیدا کنیم و آن را در زندگی روزمره مان استفاده کنیم. ما همیشه زنده نیستیم ...

Posted by Saghariii at 1:38 PM

February 16, 2014

رفته بود به یک جای دور
یک جایی
مثل یک خانه
مثل یک دریا
تنها بود
ولی آرام
خسته بود
ولی آرام
دلشکسته بود
ولی آرام
دور شده بود
از خودش
از آدمها
از نگاه ها
از حرف ها
از نادانی ها
از قضاوت ها
ولی آرام بود

Posted by Saghariii at 4:07 PM

February 9, 2014

آدم های فراموش شده ...

Posted by Saghariii at 5:06 PM

February 1, 2014

خودکشی فقط این نیست که آدم رگ خودش را بزند٬ سم بخورد یا خودش را آتش بزند یا طناب دار دور گردن خودش بیاندازد. آدم می تواند نفس بکشد ولی مرده باشد. می تواند تیغ بردارد ولی رگش را نزند٬ بند احساساتش را ببرد. می تواند نفس بکشد ولی دیگر هیچ وقت لبخند نزند. می تواند طناب بیاندازد دور گردن افکارش٬ همه را خفه کند. می تواند یک مرده را ببیند٬ ولی چیزی حس نکند٬ نه درد٬ نه ناراحتی. می تواند سم بدهد به دلش٬ دلش دیگر برای کسی تنگ نشود٬ دلش هیچ چیز را نخواهد٬ دلش دق کند و در سکوت بمیرد. می تواند روحش را آتش بزند ولی جسمش با شما همه جا باشد. آدم ها را به اینجا نرسانید. آدم ها می توانند مرده باشند ولی فقط جسمشان در کنارتان باشد. آدم ها می توانند از درون بمیرند.

Posted by Saghariii at 8:28 AM