March 30, 2014

آدم های خیالی٬ دوستی های خیالی می سازند.

Posted by Saghariii at 3:49 PM

March 14, 2014

بعضی وقت ها ...
امان از آن بعضی وقت ها ...
که دوست داری همه ی زندگیت را جمع کنی و بگذاری درون یک صندوقچه.
صندوقچه را چال کنی و راه بیفتی و بروی ...
و دور شوی از همه جا ...
و فراموش کنی ...
همه ی گذشته را٬ همه ی حال را ...
و حتی هر لحظه از آینده را ...
می خواهی به یاد نیاوری هیچ کسی و هیچ چیزی را ...
می خواهی احساس کنی تنها هستی ...
تنهای تنها ...
بعضی وقت ها مردن چه قشنگ می شود ...
و چه بد است ...

Posted by Saghariii at 9:09 AM

March 11, 2014

شدیم آدمهای نماندن.
شدیم آدم های نمی توانم٬ نمی خواهم٬ نمی شود.
دیگر همه ی فعل هایمان منفی شده.
شدیم آدم های خواستم ولی نشد.
نشد٬ دست من نبود٬ نمی شد٬ .... از زبانمان نمی افتد.
شدیم آدمهای گریزان.
گریزان از خودمان
دوستانمان
اطرافیانمان
اعصاب نداشته٬ خلق و خوی بد٬ بی ادبی٬ ... همه را می گذاریم پای مشکلاتمان.
وقتی کسی می رود دیگر نمی پرسیم چرا رفتی.
او هم وقتی می خواهد برود دیگر به خودش زحمت نمی دهد که توضیح بدهد چرا می رود.
دوستی هایمان یک دفعه شروع می شود و یک دفعه تمام. بی آنکه بدانیم چرا٬ بفهمیم چه شد.
می بینیم می رود٬ ولی دیگر نمی پرسیم. نمی خواهیم بفهمیم.
بجای حرف زدن به انتقام فکر می کنیم٬ به حالش را گرفتن فکر می کنیم یا در نهایت می گوییم٬ همان بهتر که رفت. چند تا جمله هم بعدش می گوییم که دلمان خنک شود.
شاید حوصله نداریم٬ شاید روزگار اوضاع را به کاممان تلخ کرده.
ولی انگار دیگر مهم نیست.
انگار دیگر هیچ چیز مهم نیست. نه خودمان٬ نه اطرافیانمان٬ ...
دیگر کسی نمی گوید لطفا بمان٬ چرا می خواهی بروی٬ کجا می روی٬ چه کردم که ناراحتت کردم٬ ...
دیگر کسی نمی گوید ببخشید٬ معذرت می خواهم٬ اشتباه کردم.
همه فکر می کنند حق با خودشان است. همه فکر می کنند حقشان خورده شده است.
هیچ کسی حاضر نیست از چیزی که می خواهد کوتاه بیاید.
شدیم آدم های فراری
فرار از خودمان٬ از لحظه هایمان.

روزگار شاید بدی کند٬ ولی هیچ وقت دلیل رفتارهای بدمان نمی شود.

Posted by Saghariii at 12:00 AM

March 3, 2014

یک دردهایی را هیچ وقت نمی توانی بیان کنی.
نه که بیان کردنش بد باشد٬ گفتنش سخت است.
در یک جمله در آوردنش سخت است.
این دردها هیچ وقت خوب نمی شوند.
همیشه گوشه ی قلبت می مانند.
آرام٬ آرام خانه ای برای خودشان درست می کنند.
آرام٬ آرام جزئی از زندگیت می شوند.
و بی آنکه بدانی آرام٬آرام با آنها کنار میایی.
اینها می شوند جزئی از وجودت٬ از زندگیت٬ از لحظه هایت.
دلتنگی یکی از این دردهاست.
نه فقط دلتنگی برای کسی یا کسانی.
گاهی هم آدم دلش برای خودش تنگ می شود.
خودش را فراموش می کند.
فراموش می کند چه کارهایی دوست داشته٬ از چه کارهایی لذت می برده.
فراموش می کند که بوده٬ چه برنامه هایی داشته.
بعضی وقت ها می نشیند و به خودش فکر می کند.
و می بیند ... چقدر وقت است که خودش را ندیده.
چقدر وقت است که خودش را فراموش کرده.
چقدر از خودش دور شده ...
این دردها ...
این دردها که می ماند دیگر به این آسانی ها نمی رود.

Posted by Saghariii at 11:18 AM

March 1, 2014

احسانم٬ شاید تا قبل از آشنایی با تو باور نداشتم که کسی بتواند بشود همه ی زندگی ات. خنده هایش٬ حتی وقتی ناراحتی٬ خنده روی لبت بیاورد. ناراحتی اش٬ حتی وقتی خیلی خوشحالی٬ غمگینت کند. باورم نمی شد کسی که از گوشت و خونم نیست اینقدر برایم عزیز شود. دوستم شود٬ عزیزم شود و همسرم شود. راستش بعضی وقت ها اصلا یادم می رود با هم ازدواج کرده ایم٬ فکر می کنم هنوز هم با هم دوست هستیم. خیلی خوشحالم که این دوستی روز به روز عمیق تر شد. مرسی که به دنیا اومدی٬ مرسی که هستی و بدون بودنت در کنارم برام بهترین هدیه هست. دوستت دارم و تولدت مبارک. برایت بهترین آرزوها رو دارم عزیز دلم. این رو بدون که بهترینی :x

Posted by Saghariii at 5:24 AM