April 28, 2014

گذشته جائیست میان لحظه ها
گذشته٬
گاهی مثل یک زخم است
گاهی مثل یک آرزو
گاهی مثل یک خاطره
گاهی مثل یک آه
گاهی آنقدر دور که باورت نمی شود
و گاهی آنقدر نزدیک که می توانی لمسش کنی

Posted by Saghariii at 5:21 PM

April 27, 2014

آخرش که چه٬ آخرش این داستان٬ داستان زندگیست.
آخرش یکی هست یکی نیست.
آخرش حتما کلاغ هم به خانه اش نمی رسد.
کسی نمی داند خانه ی کلاغ کجاس!
زندگی داستان کلی نیست.
زندگی هر کسی یک داستان است.
اینکه کلاغ کی و کجای داستان به خانه اش برسید دست خودمان است.
اینکه یکی باشد یکی نباشد٬ گاهی٬ دست ما هست.
اینکه داستان چطور آخرش تمام شود هم٬ اکثر وقت ها٬ دست ما هست.
اینکه آماده بنشینیم یکی بیاید بگوید آخر دوستان اینطور است یا نیست هم نمی شود.
بجای اینکه بنشینیم پایمان را روی پایمان بگذاریم یا روی تخت دراز بکشیم و گوش بدهیم که کسی از بودن یا نبودن ها٬ از شدن یا نشدن ها٬ از کلاغ ها و خانه ها٬ ... برایمان بگوید و بعد آخرش غصه بخوریم که ای کاش آخرش اینطور تمام نمی شد٬ بلند شویم و خودمان داستان را بسازیم. غُر زدن هیچ وقت آخر داستان را نمی سازد. تمام


Posted by Saghariii at 2:06 PM

April 26, 2014

وقتی رفت همه چیز را با خودش نبرد
یک چمدان خاطره را جا گذاشت.

Posted by Saghariii at 2:01 PM

April 22, 2014

ای کاش هنوز هم همه ی درد ها با بوسه ی مادر خوب می شد.

Posted by Saghariii at 7:29 AM