May 30, 2014

نفس نيست.
نفس تو بودي،
كه نيستي.

Posted by Saghariii at 6:45 PM

May 19, 2014

دلتنگی را نه می شود نوشت٬ نه می شود خواند
دلتنگی را می شود در بغض هایی که در جرعه ای چای می نوشی حس کرد
دلتنگی را می شود در جای خالی تو در تخت دید
دلتنگی را می شود از صبح هایی که بدون بوسه ی تو شروع می شود حس کرد
دلتنگی را می شود از ثانیه های بی تو بودن درد کشید.

Posted by Saghariii at 1:34 PM

May 16, 2014

از روي مبل بلند شد
به طرف پنجره رفت
دستي به موهايش كشيد
دستش را روي گردنش كشيد
از پنجره به بيرون خيره شد

و همان موقع بود كه
از زندگي كردن دست كشيد

Posted by Saghariii at 6:32 PM

May 4, 2014

می گفت :
اگر شبی دیدی چراغ ها روشن است
شمع ها خاموش
پنجره ها بسته
پرده ها کشیده
گل ها پژمرده
آشپزخانه بهم ریخته
حتی اگر من را هم دیدی٬
باور نکن٬
چون من مرده ام

Posted by Saghariii at 6:59 AM

May 3, 2014

چرا دیگر دوستم نداری؟
- من همیشه دوستت دارم.
نه٬ نداری.
ـ چرا همچین فکری می کنی ؟
دیگر وقتی سرت شلوغ است به من مسج نمی دهی.
ـ خوب عزیزم٬ درگیر بودم٬ حواسم نبود.
قبلا هم درگیر می شدی و حواست بود.
بعد انگشتش را روی لبان او گذاشت و آرام زمزمه کرد‌ : هیس... دیگه چیزی نگو

Posted by Saghariii at 2:18 PM

May 2, 2014

صبح زود بود
ما دو نفر بودیم
نشسته بودیم روی صندلی
باران آمد
حالا من تنها نشسته ام
دیگر صبح نیست.

Posted by Saghariii at 4:42 AM