September 30, 2014

تو كه هستي
همه چيز سر جايش است
حتي گنجشك ها
هيچ چيزي بهانه ي نبودنت را نمي گيرد
حتي دل من

Posted by Saghariii at 6:01 PM

September 16, 2014

جایی از آسمان مال من است.

Posted by Saghariii at 2:14 PM

September 9, 2014

لیوان چای را برداشت
جرعه ای نوشید و لبش را گاز گرفت.
می دانست این آخرین چای است که با هم می نوشند.
لیوان را روی میز گذاشت.
دلش نمی خواست این لحظه بگذرد و تمام شود
- چاییت رو بخور٬ سرد شد.
دوباره لبش را گاز گرفت.
دستش را به طرف لیوان برد٫ او به بیرون نگاه می کرد٬ لیوان را انداخت و چای روی میز سرازیر شد.
- چیکار می کنی ؟
دستم خورد.
- دستمال بذار روش.
باشه. ببخشید.
- همیشه حواست پرت هست.
ببخشید. میشه یکم دیگه چای برام بریزی ؟
- حواست باشه این رو نریزی. و لیولن را برایش پر کرد.
نفس عمیقی کشید. چند دقیقه بیشتر می توانست در کنارش باشد.
بعد که می رفت باید چکار می کرد ؟!
- بخور چاییت رو.
بغضش را قورت داد و لیوان چای را برداشت.
همزمان که جرعه ای نوشید٬ قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد.

می دانست که او می رود و حتی یک لیوان دیگر هم نمی توانست او را نگهدارد.

Posted by Saghariii at 1:45 PM